تبليغاتX
من و اخمالو خان

من و اخمالو خان

سلام

اول از همه یه معذرت خواهی بزرگ از همه که دیشب نیومدم مخصوصا دوس گل و صمیمی خودم دختر دریا که کلی منتظر بوده بچه م

اوه کلی حرف دارم نمیدونم از کجا شروع کنم

اول از شنبه :   روز مادر ....من باید میرفتم سونو گرافی اخمالو گفت من میام میبرمت که از اونورم بریم برای مامان اینا خرید کنیم .ساعت ۵ شد و اخمالو کارش سبک نشد که بیاد گفتم اخمالو من دیرم میشه میرم دکتر گفت باشه برو من میام ...رفتم دکتر موقع برگشتن اخمالو زنگ زد گفت تو بیا محل ما بریم خرید ....منم رفتم و با اخمالو رفتیم پاساژ ...برای مامانش یه تونیک نخی خیلی خوشگل .برای خواهرش و مامان بزرگش روسری خریدیم و برای مامان من هم یه شلوار برای کلاس یوگا ش ...بعد اخمالو گفت تا اینجا اومدی بیا بریم یه قلیون بکشیم یه چیزی بخوریم .گفتم : نه تو برو به کارت برس اینقد سرت شلوغه کجا بریم و برگشتم خونه سر راه برای مامانم دست گل خریدم و اومدم

یک شنبه : عصر میخواستم برم اخمالورو ببینم اما جور نشد و اخمالو گفت شب تنهام شب بیا پیشم

حدود ساعت ۱۰ آژانش گرفتم و رفتم دم خونه ی دوستش دنبال اخمالو چون رفته بود دوستشو بینه که داشت میرفت آمر*یکا...بعد از اونجا با هم رفتیم خونه ....من و اخمالو تنها بودیم و از اون شب های خوب بود ...فیلم دیدیم خوارکی خوردیم و حرف زدیم بعد هم خوابیدیم

دوشنبه: هی به اخمالو گفتم بذا من برم هی میگفت نه بمون خلاصه همینجوری هی گذشت و هی ما  خوابیدیم تا ساعت شد ۸ شب که آژانس گرفتم اومدم خونه اما اخمالو باز میگفت بمون ..... قرار بود اخمالو اینا دوشنبه بیان اما بچه م ۲۰ باز زنگ زد خونه شون که ببینه خواهرش رسیده یا نه که دید نرسیده و گفت : مری پس به مامانم میگم که فردا بیایم ....به مامانش گفته بود زنگ بزنه که مامانش گفته بود اخمالو دیره الان ساعت ۱۰:۳۰ فردا صبح زنگ میزنم .....

سه شنبه : که مامانش زنگ زد و اما

دیشب:  ....حدود ساعت ۹ اینا بود که اخمالو به من گفت : من نمیام

اولش فک کردم شوخی میکنه و زیاد جدی نگرفتم بعدش که دیدم نه قضیه واقعا جدی ه کلی عصبی شدم و دیگه گریه  م گرفته بود

گفتم آخه یعنی چی؟؟؟چرا تو نمیای؟ اخمالو هم درست نمیدونست که چرا نمیاد تا اینکه حدود ۱۰:۱۵ .۱۰:۲۰ زنگ خونه مونو زدن من که اصلا حالم خوب نبود و خیلی عصبانی بودم

از پله ها که اومدن بالا دیدم  خواهر اخمالو و مامانش و عروس دومیشون اومدن  و برام یه ظرف پیرکس روبان زده و سلفون پیچ پر از شکلات آوردن

اصلا شوکه شدم خودمم ....نشستم روی میز تلفن و خانواده اخمالو  روی کاناپه نشستن که مامانش صدام زد و گفت بیا بشین اینجا پیش ما ...خب من آدمیم که اصلا تودار نیستم و سریع همه چیزو بروز میدم و فک میکنم ناراحتیم هم کمی تا قسمتی مشهود بود

یه کم نشستیم و صحبتای معمولی کردیم و اینا که بابام سراغ بابای اخمالو رو گرفت و گفت که چرا ایشون تشریف نیاوردن و داماد ؟

مامان اخمالو گفت : ما الان اومدیم که اجازه بگیریم که دفعه ی بعد بیایم و صحبت های رسمی رو بکنیم

نمیدونم والاه ........... این رسمه؟ ما که به خدا از این رسم و رسوما نداریم اصلا

بابام یه جوری که زشت هم نباشه گفت : خیلی کشدار میشه اینجوری

منم گفتم : ما از این رسم ها نداریم و دختر خاله هام اینجوری ازدواج نکردن

اما خب نمیدونم والاه شاید ما رسم نداریم شاید کار اخمالو اینا درسته

کلا ما از نظر فرهنگی خیلی خیلی خیلی با هم فرق داریم

یه ذره نشستن و خواهرش پرسید که ترم چند هستم و از این صحبتها و زن داداش دومی ه اخمالو هم که ۶۵ یه باهام صحبت کرد و کلا دختر خوبی به نظر میومد البته یه چیزی که کاملا واضحه اینه که من توی خانواده ی اخمالو یه وصله ی ناجورم ...زن داداش اخمالو هم کاملا شبیهه خودشونه از این دخترایی که چادر میپوشن و خیلی ساده و ساکت و مظلومن و اصلا پی تیپ و لباس و جینگولک بازی نیستن

خب مامان اخمالو چیزی به من نگفته ولی احساسم میگه که زیاد به من مایل نیست البته به قول مامانم میگه شاید حق داره تو  سرزبون داری و حرف میزنی و به خودت میرسی و این چیزا که هیچ کدومشون اهلش نیستن ...احساسم میگه که مامان اخمالو خیلی مایل بود یکی مثل زن داداش دومیش عروسش بشه نه من

خلاصه خواهر اخمالو که من خیلی دوستش دارم و باهام خیلی مهربونه گفت که باباشون حالش خوب نبوده و در ضمن زنونه اومدن که اجازه بگیرن و قرار بوده که عروس بزرگه هم بیاد که جور نشده

مامان اخمالو گفت که ایشالاه توی ماه رجب و شعبان که خیره میایم که کارارو بکنیم و خودش مد نظرش ۱۳ رجب بود که فک کنم منظورش تولد حضرت علی ه

خلاصه کم نشستن و بعدش هم رفتن

بد بود ....خیلی بد با اینکه اتفاق بدی نیفتاد ولی هیچی طبق خواسته من پیش نرفت مامانم دلداریم میده و میگه از این چیزا توی این مراسم زیاد پیش میاد و طول میکشه تا ۲ تا خانواده با هم آشنا شن

بعد از رفتنشون اومدم توی اتاقم یه زنگ به اخمالو زدم و ناراحتیمو نشون دادم بعد افتادم روی تختم به گریه ...اینقد گریه کردم که صدام درنمیومد

اخمالو زنگ میزد و میدید دارم گریه میکنم کلی عصبی میشد هی میگفت : تو به من بگو چی شده ؟ آخه برای چی داری اینجوری میکنی؟

چی بگم واقعا؟ خودمم نمیدونستم دقیقا دارم برای چی گریه میکنم

اخمالو شاکی شده بود حسابی. میگفت : الان خودمو از اینجا پرت میکنم پایین ...بگو چی شد؟ بگو اومدن چی گفتن ؟

میگفتم : هیچی 

حالا خلاصه اینکه الان هم حالم اصلا خوب نیست و عمیقا ناراحتم ...نمیدونم دیشب هی میگفتم ای خدا آخه چرا من باید عاشق اخمالو شم  که خانواده هامون و فرهنگمون اینقد با هم متفاوته 

دیشب با گریه و ناراحتی نمیدونم کی خوابم برد

پ ن : ببخشید که تلخم این روزا

پ ن: ببخشید کامنت هارو جواب ندادم حالم  خوب نیست و میدونید که فقط شمارو دارم حتی دوستای واقعیم یه دونه از این چیزارو نمیدونن

پ ن: لطفا نپرسید چی میشه خودمم نمیدونم

پ ن: لطفا به هیچ وجه پشت سر اخمالو حرف نزنید با همه ی این چیزا این پسرک همه ی عشق منه

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 14:8 توسط مری|

سلام دوستای گل و همراه همیشگیم

خوبید؟ ببخشید که بی خبر گذاشتم و ببخشید که کامنت هارو جواب ندادم دیگه تکرار نمیشه

الان فقط اومدم بگم که مامان اخمالو ساعت ۱۲:۲۴ زنگ زد گفت که امشب میان

فعلا همین

بعد از رفتنشون میام کلی مینویسم

بووووووووووووووووووووووووس

راستی راستی

دعا یادتون نره

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 14:18 توسط مری

چهارشنبه دانشگاه داشتم اما وقتی دیدم مامانم تصمیم داره بره خونه خاله م شیطون گولم زد و گفت بمون خونه اخمالو بیاد پیشت :mrgreen:

صبحش میخواستم برم یه خال خیلی کوچیکی که روی گونه م داشتمو الکترولیز کنم ..این خال خیلی ریز بوداااااااااا اما نمیدونم یهو چه جوری به چشم اخمالو اومد که اون روز تو جیگرکی گفت: مری برو این خالتو بردار ... کلی تعجب کردم چون اخمالو اصلا  اهل این حرفا نیست و توجه به هیچی نداره حالا چرا یهو  گفت خدا میدونه

از اون روز میخواستم برم هی عقب میفتاد تا اینکه به مامانم گفتم از باشگاه اومدی بیا دم دکتر که بریم من خالمو بردارم ......ساعت ۱۱ اینا رفتیم و تا کارمو انجام دادمو برگشتم ۱۲:۳۰ اینا شد ...اومدم دوش گرفتم و آماده شدم و خوشگل کردم اخمالو هم حدود ساعت ۳ و ۴ بود که اومد بچه م گوجه سبز خریده بود برام

اومد و کلی ذوق کردم من ....بچه ها میدونید جریان چیه؟ اخمالو همونطور که قبلا گفتم اصلااااااااااااااا و ابداااااااااااا اهل ابراز احساسات و این چیزا نبود یعنی کلا مدل خانواده شون بر خلاف ما اینجوریه که احساساتشونو بروز نمیدن ... من خیلی از این موضوع ناراحت بودم چون خودم خیلی برونگرام و کسی رو که دوست دارم قربون صدقه ش میرم و میبوسمش و بغل میگیرم و کلی محبتای اینجوری دارم ......توی این مدت هم کاری به اخلاق اخمالو نداشتم خودم کار خودمو میکردم یعنی همه جوره محبتمو نشون میدادم بهش حلا چیزی که خیلی خیلی خیلی باعث خوشحالی من شده اینه که اخمالو تازه تازه داره محبتشو نشون میده ....چهارشنبه ای اینقققققققققققققققققققد ذوق کردم که حد نداره ولی عکس العمل نشون ندادم که خجالت بکشه و انجام نده ...اخمالو تازه بعد این همه مدت یاد گرفته که ببوسه و بغل بگیره یاد گرفته که حرفای محبتی بزنه هرچند که کمه اما همینکه داره تغییر میکنه خیلی خوشحالم ....باورم نمیشه اخمالوی اینقد سرد و جدی و غد داره تغییر میکنه ....من توی این مدت اصلا غر نزدم و نگفتم که چرا اینجوری هستی؟ فقط با رفتارم سعی کردم که یادش بدم که چه جوری میتونه محبتشو بروز بده چون واقعاااااااااا اخمالو یاد نگرفته بود ......مامان من از بچه گی من و داداشمو خیلی میبوسید یعنی همین الانش من موقع بیرون رفتن از خونه موقع برگشتن از بیرون موقع خواب موقع بیدار شدن روزی هزااااااااااااااار بار مامانمو میبوسم و بغل میکنم یه وقتایی از پشت کامپوتر فقط به این دلیل  بلند میشم که برم مامانمو ببوسم یا بابام که از سرکار میومد اول مارو میبوسید .... خلاصه اینکه من یاد گرفتم که چه جوری بروز بدم اما اخمالو جور دیگه ای تربیت شده بود و حلا خیلی خوشحالم که داره یواش یواش تغییر میکنه Smiley..............

خلاصه قیمه توی یخچال داشتم اونو گرم کردم و خوردیم ....خیلی هم خوشمزه شده بود خدایی

بعد خریدایی رو که توی این مدت کرده بودمو نشون اخمالو دادم  

بعدش چایی دم کردم و خوردیم و اخمالو گفت مری ما جمعه میام...برم خونه به مامانم بگم که جمعه بیایم   ( بوخودا خودش گفت من نگفتم  )

اخمالو ساعت ۶:۱۵ رفت منم خونه رو که کلی بهم ریخته بود جمع و جور کردم  و بعدش نزدیک ۸ بود که رفتم آرایشگاه دم خونمون پیش تی تی که اومده بود موهاشو رنگ کنه یه نیم ساعتی بودمو و برگشتم خونه

 

دیروز بعد از تموم شدم کلاسام داشتیم با دوتا از همکلاسیام از پله های دانشگاه  میومدیم پایین

دوتا دوستام  روی پله ی جلویی بودن من پشتشون و صحبت میکردیمو و میومدیم یهو نمیدونم چه جوری شد که چناااااااااااااااااااااااااااااان افتادم زمین که صدایش همه جارو برداشت همه برگشتن نگاه کردن  ...سریع بلند شدم اما ساق دست چپم و انگشت شصت دست راستم و کمرم بی نهایت درد میکرد .....گریه م گرفته بود اما به روی خودم نیاوردم و پاشدم اومدم خونه 

 مصدوم آماده ست

اخمالو هم دیشب گفت : مری خواهرم شنبه یک شنبه میاد از شهرشون

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:15 توسط مری|

بع له همونطور که گفته بودم خونسردی اخمالوخان ما و خانواده شون واقعا بیش از حده

منم دیگه از دیشب کلافه شدم یهو

دیشب آخر شب یه ذره غر غر کردم و اخمالو گفت فردا که امروز باشه میرم خونه به مامانم میگم

بچه م امروز رفت شهرستان کار داشت و من باز شاکی شدم و توی دلم گفتم ببین باز این اخمالو نرفتش خونه

یه ذره رفتم توی هم

که ساعت ۱۱:۳ شب زنگ زد گفت: رفتم خونه ...مامانم گفته زنگ میزنم که این هفته بریم

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:8 توسط مری|

چهارشنبه بود یعنی فردای روزی که اخمالو اومد پیشم

پشت کامپیوترم نشسته بودم که یهو کلافه شدم یهو حوصله م سر رفت .... به تی تی زنگ زدم که کجایی؟ بیا یه حرکتی بزنیم

گفت : بیرونم دارم میرم خونه تو پاشو بیا خونه م

به اخمالو زنگ زدم گفتم : من میخوام برم خونه تی تی ...نذاشت گفت  نه

اخمالو اینو نگفت یهو گر گرفتم داغ کردم ....خیلی شاکی شدم اصلا نمیدونم چم شد البته میدونماااااااا از خونه موندن خیلی کلافه شده بودم ..کلی داد و بیداد کردم سر اخمالو کلی دعوا و گریه

گفتم : تو منو بیرون نمیبری اصلا...تو اصلا فک نمیکنی من توی این ۴ دیواری ه خونه کلافه میشم حوصله م سر میره و تو اصلا عین خیالت نیست که من آدمم تفریح میخوام خودت که ۲۴ ساعته میگی کار دارم نمیذاری خودمم تنها جایی برم خلاصه کلی جر و بحث و دعوا البته یه ساعت دیگه آشتی کردیم و اخمالو گفت فردا یا پس فردا میریم بیرون

پنج شنبه ش که خاله م اینا اومدن خونه مون و خداروشکر سرم گرم شد ...خاله م اینا پر از انرژی مثبتن  ۲ تا دختر خاله هام یه جورین که وقتی میان همه غمای عالمو فراموش میکنی از بسکه بگو و بخند و شیطوننن...یکیشون ۶۴ و یکیشون ۶۳ ایه

هر کدومشون به یه نحوری حالتو خوب میکنن و وقتی که میان من خیلی سرحال میشم .... خلاصه اومدن اونا باعث شد یه کم حالم بهتر شه و دلم برای اخمالو بسوزه که چرا سرش اینقد داد و بیداد کردم ..از اینورم هی مامانم میگفت: چرا آخه سر اخمالو جیغ و ویغ کردی؟گناه داره خب ...سرکاره

دیروز طبق قرارمون اخمالو ساعت ۱۲ اینا زنگ زد و بیدارم کرد و گفت پاشو ببرمت سینما و گردش

تا من پاشدمو به خودم جنبیدمو رفتم ساعت ۳:۳۵ دم اری*که ایرانیان بودم ...اخمالو هم اومد و با هم رفتیم بلیط فیلم نارنجی*پوشان رو برای ساعت ۵:۳۰ گرفتیم و رفتیم فرحزاد

جای همگی خالی دیزی خوردیمو قلیون و چایی...هوا عالی بود بعدش اومدیم رفتیم سینما

اخمالو شلمان من ..کوالای همیشه خواب بعد خوردن دیزی چرب و دوغ چرت میزد بیا و ببین

فیلم که تموم شد رفتیم تی*تی اری*که ایرانیان یه کیف دیدم خوشم اومد ولی ۳۶ تومن نمی ارزید واقعا چون از این دم دستیا بود چیز شیکی نبود ...نخریدم

مامانم با خاله م اینا و دختر خاله بزرگم و شوهرش رفته بودن پیک نیک

اخمالو دید اینجوریه گفت من تا خونه میبرمت و میام یه نیم ساعت میشینم پیشت

با اخمالو اومدیم خونه مون و اخمالو یه ربع نشست و رفت و بعد مامانم اومد

دیروز مامان اخمالو اومد از کربلا

به اخمالو گفتم برو ته و توشو دربیار که کی میاید گفت : توی این شلوغ پلوغی ه خونمون چی برم بگم من؟

حالا ببینم کی میره و مامانش چی میگه

اخبار بعدی متعاقبا اعلام خواهد شد

 پ ن: مهتاب جون دوربینت چی شد ؟ چی خریدی ؟

پ ن: گیگیلی جونم مرسی که اومدی و از خودت خبر دادی من آدرستو لینک نکردم هروقت که دیدی مناسبه بگو لینکتو درست کنم

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 15:22 توسط مری|

دیشب مامانم گفت که امروز میخواد بره خونه ی عزیزم و اگه دوست دارم باهاش برم

منم یه کم فکر کردمو به اخمالو گفتم اخمالو اگه تو میای پیشم من نرم اما اگه نمیای برم که تنها نمونم

اخمالو گفت فردا بهت خبر میدم

صبح مامانم رفت و حدود ۱۲ اینا بود که اخمالو زنگ زد و از  خواب بیدارم کرد و گفت: مری میام من

منم  پا شدم رفتم  برای نهار  خرید...فلافل نیمه آماده خریدمو و ترشی و نوشابه و نون باگت و خیار شور و این چیزا

و البته دن*ت شکلاتی  ...بچه ها کسی هست اندازه من اینقد عاشق دن*ت باشه ؟؟؟ :-38-:

اومدم بالا یه کم جابه جا کردمو آب یخ آماده گذاشتم و رفتم یه دوش گرفتم و حدود ساعت ۳ اخمالو اومد

بچه م هپل و چرکول...این چند روز همش صبح تا دیر وقت سرکار بوده ...موهاش بلند شده و  کلی جنگلی شده بود

یه ذره نشستیم و بعدش من رفتم غذارو آماده کردم و خوردیم اخمالو کلی خوشش اومد چون عاشق این غذاست

بعدش اومدیم پای کامپیوتر و براش آهنگ دانلود کردم و  کلی حرف زدیم با هم

راستی من بادم رفته بود بگم که اخمالو تقریبا یه ۱۰ روز پیش برام دوربین عکاسی خرید:-2-04-:

یعنی چه جوری شد ؟ اینجوری که یادتونه که قرعه کشی داشتیم  و بعد کنسلش کردیم؟ ۳۰۰ تومن پولو که این ماه خانمه برگردوند با اخمالو صحبت کردیم  و دوربین خریدیم ...خیلی دوربینمونو دوست دارم کنونه و کلی خوشحالم از داشتنش چون واقعا احتیاج داشتم

حالا امروز اخمالو یه خبر خیلی خوب دیگه بهم داد گفت که میخوام برات لپ تاپ بخرم و به دوستش که مغازه داره زنگ زد و گفت که برای مری  یه لپ تاپ میخوام ..کلی خوشحال شدم دوباره چون چند وقته که دلم لپ تاپ میخواد و اخمالو امروز کلی خوشحالم کرد:-2-16-:.الهی قربونش برم من اخمالوم این همه کار میکنه و زحمت میکشه یه پوش کبریت برای خودش نمیخره ...

خلاصه یه کم در مورد جهیزیه صحبت کردیم و اخمالو گفت : اصلا هیچی نیار ..پایین موکته روی همونا زندگی میکنیم :-2-22-:

بعد کلی با هم آهنگارو گذاشتیم و خوندیم و اخمالو هی اذیت میکرد و توی گوش من پف میکرد :-2-19-:منم که جیغم میرفت هوا کلی تنم ریش میشه با این کار

خوش گذشت بهمون ....خداروشکر همه چی خوب بود و اخمالو هم خوش اخلاق بود بعدش من یه کم جمع و جور کردمو و ظرفارو شستم و با اخمالو تا سر چهار راهمون رفتم که برم پیش تی تی که اومده بود دم خونمون دکتر

اخمالو اومد یه سلام و علیک با تی تی کرد و رفت منم نشستم تا نوبتش شد و بعد هم رفتیم داروخونه و بعدم اومدم خونه

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 0:58 توسط مری|

بچه ها من میگم اخمالو اینا خونسرد نیستن یه جور از نظر احساسی یخ زدن انگار ..کرختن :-2-17-:

حالا جریان چیه؟

مامانم چند روز پیش تو اخبار میشنوه که کربلارو بمب گذاشتن نمیدونم چی چی شده و خلاصه یه زائر ایرانی مرده

مامانم اینو گفت من یهو یاد مامان اخمالو افتادم گفتم : اخمالو به مامانت زنگ زدی؟ حالش خوبه

اخمالو : آره ..زنگ زدیم گوشیش نمیگیره

من: واااااااااااا...خب بگیرید تا بگیره

اخمالو : باشه .. دیگه چه خبر؟؟؟؟ 

به خدا به همین خونسردی ..اصلا شوک شدم من ...بعد اونم چندبار دیگه پرسیدم اخمالو مامانت چی شد ؟ خیلی ریلکس میگه : هیچی حرف نزدیم هنوز باهاش :-2-23-:

هی من پیش خودم میگم : آخه اخمالویی که اینقد مامانشو دوست داره چه جوری اینقد خونسرده و انگار نه انگار؟؟

بعد یاد خانواده خودمون میفتم و میگم یعنی اگه الان ماها بودیم تلفنو سوراخ میکردیم

پسر خاله ی من چند سال پیش رفته بود مسافرت و گوشیش نمیگرفت آقا چه بلبشویی شد مامانم گریه میکرد عزیزم هی به این و اون زنگ میزد که خبر بگیره خاله م و دختر خاله هام ۲۴ ساعت به تلفن این زنگ میزدن و اوووووووووووووووه چه وضعیتی اصن

یا همین داداش طفلکی ه من جرئت  نداره گوشیشو ۵ دیقه دیر جواب میده مامانم میمیره و زنده میشه چند وقت پیش مامانم هی زنگ زنگ زنگ داداشم جواب نمیداد دیگه مامانم رسیده بود به این که پاشه یه بلیت بگیره بره اونجا :-2-22-:...حالا کل این مدتی که جواب نمیداد ۲ ساعت هم نمیشد بعدش کاشف به عمل اومد که آقا استخر بوده ولی از اون به بعد دیگه هرجا میخواد بره قبلش زنگ میزنه خبر میده

یا من که میرم بیرون مامانم حتما چندباری زنگ میزنه و کافیه که یه بارشو به هر دلیلی جواب ندم دیگه دور از جونم منو توی پزشکی قانونی میبینه :-2-41-:

یه بار  با دوستم قرار داشتم و رفتم بیرون آقا بیرون رفتن همانا و گش*ت ارش*اد گرفتن همان و همون موقع که گرفتنم گوشیمو خاموش کردن و ازم گرفتن حالا نگو دوست منم هی منتظر میمونه هی زنگ میزنه به گوشیم میبینه اینجوریه به خونه مون زنگ میزنه ....آقا مامان منم میبینه که من گوشیم خاموشه و خبری ازم نیست گریه گریه گریه و زنگ میزنه به بابام و به دوستم و کلی قیامت میکنه به دوستم میگه شما کجا قرار داشتید من الان میام اونجا با هم بریم دنبالش بگردیم دوست بیچاره منم میگه: خاله کجا میای؟ توی خیابون کجا بریم دنبالش بگردیم ؟ خلاصه توی این هاگیر و واگیر یه شرایطی شد که منو ول کردن و اومدم بیرون اما به مامانم که زنگ زدم بگم من خوبم نگران نباش دیدم ااااااااااااااوه یه جوری گریه کرده که انگار خبر مرگمو دادن

خلاصه همه اینارو گفتم که نتیجه بگیرم من وقتی این رفتار اخمالو اینارو میبینم به این نتیجه میرسم که اینا کلا این مدلین و من نباید توقع کنم که حالا سر برنامه ی من خونگرم بشن:-2-27-:

فعلا که از مامان اخمالو خبری در دست نیست ...خدایی نگرانشم من:-2-15-: 

اخمالو بچه م چندبار گفته ۴ شنبه دهه تموم میشه ..امروزم میگفت زودتر این داستان ماستانامون ردیف شه بریم مسافرت

البته با این خونسردی اخمالو اینا فک کنم ۵ سال دیگه عروسیمه:-2-28-:  


پ ن : گیگیلی چرا وبلاگت رو حذف کردی؟ کجایی تو دختر؟ چرا آخه یهو بی خبر اینجوری میکنید با آدم :-2-34-:
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 15:17 توسط مری|

دیروزحدود ۳ اینا بود که مجله به دست افتاده بودم روی تختم و سر خودمو گرم کرده بودم

اخمالو زنگ زد گفت داری چیکار میکنی پاشو بیا پیشم ...

پا شدم تا آماده شدمو به خودم جنبیدم ساعت ۴:۳۰ شد که با فس فس  اخمالو بالاخره ۵:۳۰ از خونه رفتم بیرون  .دم یه ایستگاه مترو با اخمالو قرار داشتم من زودتر رسیدمو نشستم توی ایستگاه تا اخمالو اومد و بهم زنگ زد که بیا بالا من دم مترو ام .......یه بارون قشنگی هم میومد و هوا عالی بود با اخمالو رفتیم شهر کتاب که من کتاب بخرم برای دانشگاهم ...فقط کتاب انگلیسی رو داشت که گرفتیم و یه کم چرخیدیم توی شهر کتاب ..اخمالو هم هی هرچی میدید برمیداشت میگفت بخر..هی میگم اخمالو نمیخوام هی میگه : از اینا بردار از این چی؟ از این نمیخوای؟ خلاصه آخرش سر اینکه من هیچی نمیخرم شاکی شد و اومدیم بیرون

سر راه رفتیم شیر موز زدیمو و آب هویج و اخمالو پاستیل خرید برام بعد رفتیم خونه سی سی ....یه یه ساعت اونجا نشستیم و دو باره اومدیم بیرون ...رفتیم جیگرکی با هم غذا خوردیم بعدش هم اخمالو منو تا دم مترو آورد و خودش رفت

خیلی روز خووبی بود اخمالو از روزای خوش اخلاقیش بود و هوا هم عالی جووون میداد برای قدم زدن

 

یه یه ساعت پیش  اخمالو گفت که مامانش امروز رفته کربلا  ..ازش میپرسم کی برمیگرده کلی زده به شوخی و مسخره بازی که دو ماه دیگه ....چهارشنبه هفته دیگه دهه فاطمیه تموم میشه خدا کنه بیاد تا اونموقع

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 23:42 توسط مری|

سلام دوستام ..خوبید؟

دیشب یه کم به اخمالو غر غر کردم اونم گفت : مامانم اینا گفتن تا دهه فاطمیه تموم نشه ما نمیریم خواستگاری

چه میدونم والاه حالا من هرچی تقویم نگاه کردم نفهمیدم از کی شروع شده کی تموم میشه ؟ دهه دوم کی ه ؟؟؟

یه کمک برسونید ممنون میشم

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 13:8 توسط مری|

چهارشنبه به هزار بدبختی و تنبلی  پا شدم برم یونی ... اصلا هم حال نداشتم برم  اخمالو هم که شکر خدا توی این مدت به خونه موندن من عادت کرده هنوز پامو بیرون نذاشته شروع کرد غر غر کردن :-2-43-:

گفتم : آخه اخمالو چی میگی ؟ مگه میشه دانشگاه نرم ؟؟؟ بعد کلی اینور و اونور گفتم اخمالو باشه من الان میرم دانشگاه تو هر وقت وقتت آزاد شد بگو میام پیشت

رفتم یونی درس اول رو نشستم سر کلاس زنگ تفریح که زنگ زدم اخمالو گفت پاشو بیا

رفتم محله اخمالو اینا ...بعد با هم رفتیم آیس*پک خوردیم بعد رفتیم جایی

همینجوری که با اخمالو بودیم یه نفر زنگ زد گوشی من قطع کرد .اخمالو گرفتش گفت ببین کیه؟ دیدم یه دختره ست گفت ببخشید اشتباه گرفتم ...یه نیم ساعت بعدش که دیگه کم کم من داشتم از اخمالو جدا میشدم اس ام اس داد: مری خانم؟

منو میگی اصلا شوکه شدم اخمالو جواب داد بله شما؟ گفت شما فلانی  (یه اسم پسر ) میشناسی؟

قیافه اخمالو دیدنی بود داشت از دهنش آتیش درمیومد خودمم که قشنگ داشتم سکته میکردم ......یهو دیدم زنگ زد برداشتم زدم روی اسپیکر گفتم : نه من اصلا همچین شخصی رو نمیشناسم گفت من شماره شمارو از توی گوشی ه دوست پسرم برداشتم ....وااااااااااااااااااااای اخمالورو میگی کم مونده بود منو له کنه گفتم نه خانم من اصلا نمیدونم ایشون کی هست؟اونم خداحافظی کرد و گفت باشه

بعد قطع کردنش دیدم اخمالو داره خون خونشو میخوره نمیدونید چه حالی بود اینقددددددددددددددددددد من از اخمالو میترسم توی این شرایط ...فقط تنها چیری که میگفتم این بود که اخمالو به خدا من نمیشناسم اخمالو به قرآن من نمیدونم کیه اما اخمالو هااااااااااااا آتیشی

دیدم اخمالو اینجوریه زنگ زدم به دختره گفتم : خانم شما برداشتی زنگ زدی الان من پیش نامزدمم و الان رابطه ی ما خراب شد ....دختره هم معذرت خواهی کرد و گفت ببخشید شماره شما با حدود ۱۰ . ۲۰ تا شماره دختر دیگه توی گوشی ه دوست پسر من بوده بهش گفتم اینا کی ن؟ قسم خورده گفته نمیدونم .گوشیشو دست دوم  تازه خریده گفته حتما مال صاحب قبلی ه گوشیه ....

منو میگی کلی عصبی شدم گفتم خب الان شما برداشتی زنگ زدی من چه جوابی باید به نامزدم بدم؟ گفت متقاعدش کنید به خدا سو تفاهم شده به اون ۱۰ . ۲۰ تای دیگه هم که زنگ زدم هیچ کدوم دوست پسر منو نمیشناختین

حالا مگه اخمالو ول میکرد ...شانس گه من این اتفاق باید برای من بیفته که اخمالو اینقد حساسه

خلاصه چشمتون روز بد نبینه ........چه بساطی به پا شد با بدترین حالت از اخمالو جدا شدم و توی راه کلی من زنگ دختره زنگ اخمالو زنگ

هیچی دیگه دختره در نهایت گفت به دوست پسرم گفتم به نامزدتون زنگ بزنه که بگه سو تفاهم شده اما دوست پسرم با من قهر کرده که چرا آبروریزی کردی و زنگ نمیزنه من شرمنده م به خدا

اومدم خونه ...حالم خیلی بد بود یه دوش گرفتم و خوابیدم اخمالو زنگ و اس ام اس که مگه میشه همچین چیزی؟ ...گفتم ای بابا آخه من چیکار کنم خب؟ مگه یک درصد این وسط من نقشی داشتم ؟

دیروز که بیدار شدم به اخمالو زنگ زدم گفتم : اخمالو بحث من و تو هر چی هست به کنار امشب تولد مهی ه و این بچه تدارک دیده و آدم دعوت کرده به امید ما ..تو هم قول دادی بهش که میای ...بیا امشب بریم

بر خلاف تصورم که مطمئن بودم میگه نه گفت آدرسو بده خودم میام

آدرسو اس ام اس کردم گفتم مهمونی مهی رو بهم نزن ...ما نریم بقیه هم به هوای ما نمیرن و خراب میشه همه چی

خداروشکر حالش بهتر شده بود و دیگه مثل دیشب عصبی نبود

منم کم کم  لاک زدم و لباسامو گذاشتم و حدود ساعت ۶:۳۰ رفتم آرایشگاه موهامو براشینگ کردم و گفتم برام یه خط چشم پهن بالایی بکشه و به اخمالو هم زنگ زدم گفت : آرایشگاهم

کلی خوشحال شدم اخمالو یه درصد از این اخلاقا نداشت که با من مشکل داره آبروداری کنه ولی خداروشکر داشت میومد

منم از آرایشگاه آژانس گرفتمو رفتم خونه دوست پسر مهی

مهی و اشکان تنها بودن بعد از رفتن من دوست اشکان اومد  بعدش تی تی و داداشش با دوست داداشش (همون دوست خانوادگیمون) اومدن که البته از طرف من دعوت شده بودن و آخر از همه اخمالو اومد ...الهی بگردم بچه م اونطور که من گفته بودم شلوار و کفش  خواستگاریشو پوشیده بود :-6-:و کلی خوشتیپ شده بود با من هم یه کم توی قیافه بود ....۱۰ دقیقه که نشستیم تصمیم گرفتیم بریم خونه تی تی اینا چون خونه شون مجردیه و تی تی  و داداشش با هم زندگی میکنن و خانواده اشکان آخر شب میخواستن بیان خونه

کل وسایلو کیک و خوراکی هامونو برداشتیم و اشکان هم شامو که پیتزا بود از سر کوچه  گرفت و همگی غیر از دو تا دوستای اشکان راه افتادیم سمت خونه تی تی اینا ....

اول من و اخمالو و تی تی  رسیدیم بعدش اشکان و مهی و داداش تی تی و دوستش

نشستیم دور هم حال کردیمو و گفتیم و خندیدیم ....

شام خوردیم بعدش ورق بازی کردیم و کلی سر و کول هم زدیم ...کیک رو که آوردیم من یه ذره از روی کیک برداشتم زدم به صورت داداش تی تی ...آفا من بودم این کارو کردم چه غوغایی شد همه با کیک دنبال هم میکردن ...یه کثافت کاری شد بیا و ببین ...من که موهام نوچ نوچ بود از کیک :-2-22-:

بعدش نمیدونم چه ساعتی بود که تصمیم گرفتیم بخوابیم .طفلی اخمالو میخواست با دوستش برای کار بره شهرستان من نذاشتم :mrgreen: تا میگفت برم میگفتم  بخواب  .....

صبح هم اشکان رو فرستادیم رفت نون سنگک خرید با پنیر و کرده کلی حال داد

بعدش هم کل خونه رو عین کوزت منو مهی و تی تی تمیز کردیم البته منو مهی همه کارارو کردیم چون گفتیم اومیدم خونه ش حداقل مزاحمش نباشیم دیگه ...خونه رو کثافت گرفته بود پدر من یکی دراومد

اخمالو بعد از تمیز کردن خونه هی گفت بریم مری ....بلند شدیم من و اخمالو اومدیم بیرون ولی مهی اشکان موندن یه نیم ساعت دیگه بیان

با اخمالو رفتیم یه شیر موز خوردیم و حرف زدیم اخمالو هنوز شاکی بود ولی فک کنم خودشم میدونه که من هیچ کاره بودم واقعا :-2-41-:

بعد هم اخمالو ماشین گرفت برام و من اومدم خونه ......اخمالو هم رفت

بچه م یه چند ساعت پیش  زنگ زده میگه : مری اینقد دنبال لباس و این چیزا نباش فکر جهیزیت باش یه کم :-2-14-:

 

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 21:3 توسط مری|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : Pichak